وقتی به یادِ نام شما آب می خوریم
انگار جای آب مِیِّ ناب می خوریم
مردم به نرخ روز اگر می خورند نان
ما نان به نرخ حضرت ارباب می خوریم
اينكه جاري شدست كوثر ماست
سيب تنهايي پيمبر ماست
اينكه يك شب نشسته زير كساء
چادرش سايه سار محشر ماست
آنقدر مهربان ودلسوز است
همه جا فكر روز آخر ماست
هرچه خواهم نگفته ميداند
راست ميگفته اندمادر ماست
پدرو وشوهر وپسرها نه
نوكرش هركه هست سرور ماست
ردّ پايش هميشه تازه و تر
به روي خاطرات دفتر ماست
ميوه ي شاخسارتوصيفش
هر زمان چيده ايم نوبر ماست
مزرعه سيب عطر ياس سپيد
ابر باران كه شور آور ماست
يادگار تبسم زهراست
يادگاري كه روح پرور ماست
در هجوم هزار سنگ بلا
گر چه از شيشه هست سنگر ماست
دختر آفتاب و همسر ماه
حضرت فاطمه سلام الله
اي شب قدر حضرت مولا
قلم ما كجا و قدر شما
نام تو دسترس ترين ساحل
روح تو بيكران ترين دريا
عرشيان را تو شهره بر زهره
فرشيان راتو حضرت زهرا
گوشه چشمي به ما نما امشب
اي شفاعت كننده ي فردا
تو همان هديه اي كه بر پدرت
داده يزدان به ليلةالاسراء
اي ستون چهارده معصوم
بي تو بي محورند آل كساء
من چگونه بگويمت انسان
يا چگونه بخوانمت حوراء
نام تو خلق كرده اين گُل را
عطر تو آفريده اين دل را
روشنا ديدنت نخواهد چشم
زين سبب رو گرفتي از اعما**(اعما:روشندل،نابينا)
ما مريدان راه مجنونيم
عاشقان قبيله ليلا
هديه ي روز مادرت مادر
صد و ده بار ذكر يا حيدر
با دلي كه هميشه عابر توست
دل ما صبح وشام زائر توست
چه غم ازدوري تو تا وقتي
كه پرستوي دل مهاجر توست
دل من اين دهاتي ساده
يكي از مردم عشاير توست
رود چشمان جاريم دريا
هرطرف ميروم مسافر توست
نام تو نان سفره عشق است
سفره اي كه هميشه شاكر توست
بر روي خشت خشت خلقت من
جاي انگشتهاي ماهر توست
تو نبودي نبود خلقت هم
خلق هفت آسمان بخاطرتوست
منكه درمانده ماندم از فضلت
خوش به حال كسي كه شاعر توست
روز زن هديه ميدهد مولا
بر تو صد باغ ياس يا زهرا
بيقرار علي قرار علي
هديه ي خاص كردگار علي
دختر رحمت خداوندي
مادر يازده بهار علي
گر نبودي نبود مهر و مهي
كه بگردند درمدار علي
مثل خورشيد سر زدي تا كه
سررسد شام انتظار علي
قُوَت قلب حضرت مولا
رجز بين كارزار علي
نسل سادات كز شما باشند
مي درخشند در تبارعلي
بهترين بانوان كنيز تواند
بانوي خوب وخانه دارعلي
با علي بودن افتخار توست
با تو بودن هم افتخار علي
باتو نورانيست شبهايش
بي تو تار است روزگار علي
به به از اين يگانگي توحيد
مرتضي يار تو ، تو يار علي
بي تو هنگام حمله دشمن
كس نباشد به خانه يار علي
بشكند دست آن ستمكاري
كه گرفت از علي چنين ياري
هر چه داریم همه از كرَم عباس است
خلقت جنت حق لطف كم عباس است
نه فقط خلق زمین عبد و غلامش باشند
به خدا خیل ملائك حَشَم عباس است
نور بر شمس و قمر ماه بنی هاشم داد
عرش یك ذره ز خاك قدم عباس است
شیعه از كینه ي دشمن نهراسد هرگز
دین ما تحت لوای علم عباس است
در صف حشر علمدار ِشفاعت زهراست
علم فاطمه دست قلم عباس است
باب حاجات بود نام نکویش اما
منطبق باب حسین بارقم عباس است
نام معشوق مبر نزد من از عشق مگو
عشق دیریست كه در پیچ و خم عباس است
ای كه حاجت ز حسین میطلبی دقت كن
پرچم شاه به سوی حرم عباس است
كاشف الكرب كه غم از دل عالم ببرد
لب خشكیده ي شش ماهه غم عباس است
بر روی قوس فلك جلوه ي خون گاه غروب
زخم شمشیر به ابروی خم عباس است
خلق در آرزوی کرب و بلایند ولی
چشم امّید همه بر قلم عباس است
ای بهشت آرزویم پر مکش
سایه ات را از سر حیدر مکش
آفتابم شب مکن روز مرا
خیز و بنگرحال امروز مرا
آتش افتاده به هست سینه ام
سنگ کینه خورده بر آیینه ام
آنچنان افتادم از چشم همه
که سلامم بی جواب است فاطمه
بی گل رویت ز جان سیرم مرو
جان زینب بی تو می میرم مرو
بی ستونم بعد تو چون آسمان
التماست می کنم پیشم بمان
ای امیدم بر دوام زندگی
هر نفس می میرم از شرمندگی
به التماس نگاه یتیمهای خودت
به دستهای کریمانه ی دعای خودت
بیا دوباره دعاکن ولی برای خودت
برای پهلو و بازو و دست و پای خودت
فقط برای نرفتن دعا کنی؛ باشد؟
برای بی کسی من دعا کنی؛ باشد؟
همینکه دیدمت از صبح بهتری امروز
به سفره نان خودت را می آوری امروز
دوباره دست به پهلو نمی بری امروز
نگو به فکر جدایی ز حیدری امروز
که گفته پیرشدی یا جوانیت رفته
خدای من نکند مهربانیت رفته
تو بار رفتن بستی، علی حلال کند؟!
تو بین بستر هستی، علی حلال کند؟!
تو بین شعله نشستی، علی حلال کند؟!
تو بین کوچه شکستی، علی حلال کند؟!
تورا به جان حسینت نگو حلالم کن
از این غریب بخر آبرو حلالم کن
کمی مراقب خود باش... فکر جانت باش
به فکر من نه... کمی فکر کودکانت باش
تو باش! با تن زخم و قد کمانت باش
بمان و قدرت زانوی پهلوانت باش
همان که بست دراین خانه دست حیدر را
مخواه باز ببیند شکست حیدر را
خدانکرده به تابوت مرگ تن دادی؟
که دست بی کسی ام را به دست من دادی
اگر به دخترکت چندتا کفن دادی
بگو برای حسین از چه پیرهن دادی
چراکه بر بدنش پیرهن نمی ماند
نه پیرهن که برایش بدن نمی ماند
اللهم عجل لوليك الفرج
طاقتم تاب شد و از تو نیامد خبری
جگرم آب شد و از تو نیامد خبری
عاشقانی
که مدام ازفرجت میگفتند
عکسشان قاب شد و از تو نیامد خبری
چشم مهتاب گریه می کرد و
نیمه شب آب گریه می کرد و
در طواف شکسته پهلویی
مثل گرداب گریه می کرد و
غسل می کرد هر چقدر آن شب
باز خوناب گریه می کرد و
گریه ها گر چه بی صدا بودند
دل بی تاب گریه می کرد و
ماه قدش خمیده بود و با
آفتاب گریه می کرد و
مادری پا به پای طفلانش
باز در خواب گریه می کرد و
هر که با چشم تر زمین می خورد
کوه هم با کمر زمین می خورد
داشت سلمان می آمد از خانه
که سر هر گذر زمین می خورد
کودکی نیز پشت یک تابوت
پشت پای پدر زمین می خورد
که به داد دل علی برسد
گاه گاهی که بر زمین می خورد
راه می رفت با عصا اما
بین دیوار و در زمین می خورد
روی من زردودوچشم حسنت سرخ شده
غسل دادم تنت امّا کفنت سرخ شده
وارث چادر خاکیِّ تو هم فهمیده
میخ باچشمه ی خون بدنت سرخ شده
......................................................
جنس عزای فاطمیِّه جنس دیگریست
قلبی که فاطمی شده وَالله حیدریست
سینه زن مدینه ی غمهای مادرم
الگوی ناب سینه زدن یابن العسگریست
ای دوست اگر سوخته جانی مردی
جان را ز قیود دل رهانی مردی
عیداست وهمه خانه تکانی کردند
زلفت اگرنبود نسیم سحرنبود
گمراه می شدیم نگاهت اگرنبود
مهرشمابه داد تمنای ما رسید
ورنه پل صراط.چنین بی خطرنبود
اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان(عج)
امشب برای آمدنت گریه میكنیم
در لحظه های آمدنت گریه میكنیم
با بارش حضور تو همراه می شویم
ما پابه پای آمدنت گریه میكنیم
این اشك شوق دیدن صبح طلوع توست
از ابتدای آمدنت گریه میكنیم
از لحظه شكفتن تو شاد میشویم
تا انتهای آمدنت گریه میكنیم
كی از كنار كعبه صدای تو میرسد
ما همنوای آمدنت گریه میكنیم
با عهد و ندبه و فرجت خو گرفته ایم
ما با دعای آمدنت گریه میكنیم
حیف او که امام ما شده است
آبروبخش نام ما شده است
حیف آن نام کیمیایی که
وقت غم ها کلام ما شده است
بانی اشک های جمعه او
لقمه های حرام ما شده است
خون به قلب سفید او کردن
عادت صبح و شام ما شده است
علت واقعی غیبت او
گنه خاص و عام ما شده است
اینقدر لاف خدمتش نزنیم
لایق او کدام ما شده است؟
ماکجا و غلام او گشتن
کفتر پشت بام او گشتن
محمد حسین رحیمیان
به مناسبت سالروز ورود حضرت فاطمه معصومه به شهر مقدس قم
ز آستانه ی مهرت، نزول کرده شرف
ز خاک پای شریفت عروج کرده حیا
به دستهای کریمه ترینت ای بانو
دخیل بسته تمام جهان و ما فیها
نشسته ام ز روی ادب مقابل تو
تمام غرق خجالت فرشتگان خدا
برای هر که، سلامی به محضرت داده
نوشته اند ثواب زیارت زهرا
سلام، سلام ای که به عرش خدا شدی مشهور
به نام فاطمه ی عشق و مریم موسی
مریض تر ز همیشه دوباره آمده ام
کریمه باز نگاهی به این طرف فرما
ملکه ی ملکوتی تبار معصومه
چگونه پر بگشایم به بارگاه شما
از آن حریم که دست نیاز آورده
کلیم بهر دعا و مسیح بهر شفا
و در کنار ضریحت کرامت ممتد
به آسمان کرامت رسیده موج دعا
ز نای مرد و زن روستایی و شهری
نوای سیّدتی اشفعی رود بالا
چه خوب شد که تو هستی و گرنه بی بی جان
که می رسید به داد غریبی ما
خدا نخواست که ماها بدون تو باشیم بی بی جان
و آمدی تو به ایران فقط به عشق رضا
غمی میان دل خسته ام شرر دارد
دل شکسته ام اینگونه همسفر دارد
که دل برد از خدا هم ربنایت
خدا خلقت نمود و عاشقانه
دمی زل زد به برق چشمهایت
دو دستت تا به سمت عرش میرفت
ملک میریخت روی دستهایت
از آن روزی که بالت را گشودی
کرامت میچکید از بالهایت
مبادا تا شود آزرده از خاک
فرشته فرش میشد زیر پایت
شب معراج دیدی با دوچشمت
که اوج عرش بوده ابتدایت
اگرچه ذرهام یا کمتر از آن
تو را میخواهم آقا بینهایت
خودت فرمودهای بابای مایی
تمام هستیام بابا فدایت
تو را با عشق یکجا آفریدند
برای خاطر ما آفریدند
خدا را آینه هستی ، زلالی
تو را همرنگ دریا آفریدند
برای اینکه برعالم بتابی
دراوج آسمانها آفریدند
هزاران سال قبل از خلق آدم
و قبل از خلق حوا آفریدند
تو اول بودی و آخر رسیدی
تو را منجی دنیا آفریدند
خدا را شکر در راه تو هستیم
تو را پیغمبر ما آفریدند
خدا میخواست زهرایی بیاید
تو را بابای زهرا آفریدند
نفسهایت خدایی بود آقا
کلامت دلربایی بود آقا
شبیه انبیا و اولیایش
خدا هم مصطفایی بود آقا
دل تو سبزه زار مهربانی است
تو کارت دلربایی بود آقا
برای این شد اصلاً گنبدت سبز
و گرنه که طلایی بود آقا
تو میبخشیدی و فرقی نمیکرد
گدای تو کجایی بود آقا
نشیند گیوههایت تا برویش
زمین ، کارش گدایی بود آقا
حسین ، از لعل لبهایت مکیده
اگر که کربلایی بود آقا
الهی من مرید مصطفایم
که چون با مصطفایم با خدایم
ای چشمهای پر گوهرت ترجمان غم
پیدا بُود ز عمق نگاهت نشان غم
تا کی به انتظار طلوع جمال تو
باشیم صبح جمعه همه ندبه خوان غم
کی می شویم از سر اخلاص یار تو
همدرد غصه های دلت، همزبان غم
بیرون نرفته داغ دگر می رسد ز راه
مثل دل تو نیست دلی میزبان غم
از داغ کربلاست دو چشمت چو جام خون
ابریست در هوای دلت آسمان غم
فصل شروع ماتمتان فاطمیه است
آغاز می شود ز کجا داستان غم
آقا مرا بخر که شبی همدمت شوم
قابل شوم چنانکه شریک غمت شوم
اللهم العن الجبت و الطاغوت
نهم ربیع تاج گذاری حضرت مهدی( عج)
و شروع شادی اهل ولایت مبارک باد
عالم امكان سراسر نور شد
شيعه بعد از سالها مسرور شد
پور زهرا تاج برسر مي نهد
بر همه آفاق فرمان مي دهد
حكم تنفيذش رسيده از سما
نامه اي با مُهرو امضا خدا
مي نشيند بر سرير عدل وداد
آخرين فرمانرواي ابرو باد
پادشاه كشور آيينه ها
تك سوار قصه ي آدينه ها
امپراتور زمين و آسمان
حُكمران سرزمين بي دلان
پهلوان نامي افسانه ها
تحت امرش لشگر پروانه ها
لشگري دارد بزرگ و بي بديل
افسرانش نوح و موسي و خليل
عرشيان و قدسيان فرمانبرش
مردمان مهربان كشورش
ساحران مصر مبهوت اند و مات
از نگاه نافذ و افسونگرش
ساقيان و مي فروشان جملگي
مست لايعقل شدند از ساغرش
عالمان حوزه هاي علم عشق
درس ها آموختند از محضرش
نام هاي شاعران شيعه را
ثبت كرده ابتداي دفترش
خيمه اي سبز و محقر قصر او
پايتختش شهر سبز آرزو
خادمان بارگاهش اولياء
كاتبان نامه هايش اوصياء
يوسف مصري سفير دولتش
پير كنعان هم وزير دولتش
در حريمش قدسيان هو مي كشند
فطرس و جبريل جارو مي كشند
خيمه اش دارالشفاي خاكيان
قبله گاه اصلي افلاكيان
عطرسيب و ياس دارد خيمه اش
گرمي و احساس دارد خيمه اش
بیرق عباس پيش تخت او
تكيه گاه لحظه هاي سخت او
چادري خاكي درون گنجه اش
گوشواري سرخ بين پنجه اش
نيمه شبها عقده ها وا مي كند
مخفيانه گنجه را وا مي كند
بوسه باران مي شود با شوروشين
گوهر انگشتر جدش حسين
عزیز فاطمه ای مهربان بی همتا
دوباره سائلی آمد،در حرم بگشا
نشان خانه تان را ز هرکه پرسیدم
- نشان سیدی از خانواده ی زهرا-
به گریه مردم عابر جواب می دادند
برو به کوچه ی رحمت،محله ی طاها
کسی به داد دل من نمی رسد جز تو
بگیر دست مرا خورده ام زمین آقا
اگر اجازه دهی داخل حرم بشوم
کنار سفره ی فضلت نشینم ای مولا
بزرگ زاده چه مهمان نوازو خونگرمی!
گذاشتی دهنم زود لقمه ی خود را
مگر سرای تو دارالنعیم عشاق است؟
هزار لیلی و مجنون نشسته اند اینجا
امام عسگری ای تکیه گاه امروزم
رها نمی کنمت تا قیامت فردا
دعا کنید که همسایه ی شما باشم
جوار چشمه ی تسنیم جنت الاعلی
اگر بهشت بیایم،بدان که بنشینم
به زیر سایه ی مهرت،نه سایه ی طوبی
هوای سامره دارد دل هوایی من
بده برات سفر-جان مادرت زهرا-
برای کرببلا خرجی سفر بدهید
به حق چادر خاکی زینب کبری
مدینه گر بروم تا سحر دعا خوانم
برای مهدی تان زیر گنبد خضرا
یگانه غایت خلقت وجود مادر توست
کجاست مرقد او؟خاک برسردنیا
شنیده ام که غروب مدینه دلگیر است
شبیه حال وهوای غروب عاشورا
شنیده ام که نباید ز مشک حرفی زد
به خاطر دل پر درد مادر سقا
...................................................
لبریز شد از این همه غم صبر دل ما
این جاست زمین یا سند غربت مولا ؟
ای بت شکن فاطمه بردار تبر را
مردیم ز بی گنبدی قبر حسن ها
بیمار می شوم که پرستاری ام کنی
خود را زمین زدم که هواداری ام کنی
گوشم پر از نصیحت و حرف است ای رفیق
من آمدم که رفع گرفتاری ام کنی
گفتی تو سنگ دل شده ای خب شدم ولی
نزد تو آمدم که قلمکاری ام کنی
اصلا مرا به چوب ادب بستنت چه بود؟
اصلا که گفته بود فلک کاری ام کنی؟
نانی ز من بگیری و نانی دگر دهی
بر تو نیامده که دل آزاری ام کنی
رو دست خوردم از همه حتی ز دست خویش
کی خواستم که کاسب بازاری ام کنی
فریادم از قلیلی آب و طعام نیست
من جار می زنم که شبی جاری ام کنی
با من دوباره قصه شاه و گدا مخوان
حیف است صرف غصه ی تکراری ام کنی
من اختیار خویش به دست تو داده ام
حیف است وقف آتش اجباری ام کنی
فردا بیا و نامه ی ما را به آب ده
زآن پیش تر که مجرم طوماری ام کنی
اوقات خویش ز ناله ام اعلام می شوند
وقتش رسیده ساعت دیواری ام کنی
دعوای ما به قوت خود باقی است و باز
من بر همان سرم که سحر یاری ام کنی
خادمت پشت در قصر خبر می خواهد
از شب مبهم این فتنه سحر می خواهد
کاش آن خوشه مسموم زبانش می گفت
لب شیرین تو انگور مگر می خواهد؟
تو عبا روی سرت می کشی و پا به زمین
رفتنت تا به در خانه هنر می خواهد
ای جگر گوشه که در حجره غم تنهایی
زهر از جان تو انگار جگر می خواهد
دل تو سوخته از درد به خود می پیچی
لب خشکیده تو دیده تر می خواهد
خوب شد اینکه جوادت به کنارت آمد
پدر از نفس افتاده پسر می خواهد
لحظه رفتن خود در نظرت می آمد
روضه مرد غریبی که نفر می خواهد
یاد آن حرف تو با ابن شبیب افتادم
یاد آن دشنه که از جد تو سر می خواهد
سکوت ، زهر شد و در گلوی مجنون ریخت
دل شکسته لیلا از این مصیبت سوخت
به یاد خاطره های کریم آل عبا
تمام خاطره هایم در اوج غربت سوخت
سکوت گفتم و یادم سکوت او آمد
و زهر گفتم و یادم زهر خوردن او
و تیر آه به قلبم نشست و کردم یاد
ز تیرهای کفن دوز بسته برتن او
وراثتی است بلا شک غریب ماندن ما
چرا که غربت شیعه ز غربت زهراست
و بر غریب مدینه سزاست گرییدن
که پای ثابت این روضه حضرت زهراست
همان کسی که غریبانه باز مسموم است
به دست همسر خود در میان خانه خویش
پرستویی است مهاجر ولی شکسته پر است
و زخم خورده فتاده کنار لانه خویش
کسی که سبزترین جامه را به تن دارد
نگفت علت سبزی پیکرش از چیست
و طشت داد شهادت غریب مطلق اوست
چرا که پاره جگر تر از او درعالم نیست
همان کسی که شنید به وقت کودکی اش
صدای یا ابتاه و شکستن در را
میان کوچه باریک بی شک این کودک
همان کسی است که برده به خانه مادر را
رسید دشمن بی شرم و سد راه نمود
و ابرهای سیه روی ماه پاره نشست
و با دو دست بزرگ و ضُمُخت و سنگینش
چنان به صورت او زد که گوشواره شکست
شکست آینه اش در هجوم سنگ ستم
خمید قامتش اما عبای مادر شد
و خورد خون دل و با کسی نگفت چه دید


